تبليغاتX
فرصتی نمانده....
از سیاهی چرا هراسیدن؟ شب پر از قطره های الماس است...
هوا سرد بود. دخترک توی خیابان ایستاده بود و انتظار می کشید. قرارشون نیم ساعت پیش بود. نمی دونست چه اتفاقی افتاده. موبایلش را جواب نمی داد. توی این نیم ساعت به اندازه ی همه ی عمرش عذاب کشیده بود. از کنار خیابان ایستادن و منتظر موندن متنفر بود. دوباره موبایلش را گرفت. بوق آزاد اذیتش می کرد. با خودش می گقت الان میاد. تو دلش دلشوره عجیبی داشت. ذهنش. فکرش. فلبش خبر از حادثه ی بدی می داد....

به ساعتش نگاه کرد. یک ساعت گذشته بود... دست هاش از سرما سر شده بود و حس نداشت. مجبور شد تاکسی بگیره و بره خونه....

حالش واقعا بد بود. سرما خورده بود. همه ی تن و بدنش درد می کرد و بیشتر از همه نگران بود و نمی تونست فکرش را منحرف کنه. هزار تا صحنه ی ناجور و دردناک جلوی چشمش رژه می رفت... نکنه مرده باشه؟ حتما تصادف کرده... شاید حالش بد شده بردنش بیمارستان....

تو همین فکرها بود که موبایلش زنگ خورد... خودش بود...

-الو. خوبی؟ زنده ای؟

-سلام. چی می گی تو؟ موبایلم silent بود. با برو بچ رفته بودیم بیرون. چی شده؟ کاری داشتی انقدر زنگ زده بودی؟

دخترک باورش نمی شد. چطور تونسته بود؟ چطور می تونست انقدر... نمی تونست واژه ی مناسبی پیدا کنه...

-فکر کنم امروز با هم قرار داشتیم. اصلا مهم نیست. حتما جایی که رفتی خیلی با ارزش بوده...

-وای....

دخترک تلفن را قطع کرد. نی خواست بشنوه. نمی خواست باور کنه... یه سوالی مثل همیشه آزارش میداد...

"اگه اون جای من بود چی کار می کرد؟..."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:11  توسط مخفی  | 
با ۳ تا چیز می شه به اوج لذت رسید:

-دود(از هر نوعش که می خواد باشه)

-الکل

-جنس مخالف

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:53  توسط مخفی  | 
زیر پاهاش را نگاه کرد. خیلی مرتفع بود. توی اون لحظه فقط به یک چیز فکر می کرد.... پرواز

شهر دود زده زیر پاهاش پهن شده بود. تا چشم کار می کرد خونه بود و بد بختی. اگر می پرید از این بد بختی ها خلاص می شد. از زندگی پر از دودی که براش درست کرده بودند. از هزاران نکبت و دغل بازی. به رهایی فکر می کرد. به آرامش.

از اون پایین صدای جیغی شنید.زنی با تمام نیروش فریاد می کشید. چقدر اون زن حقیر بود. چقدر فکر بسته ای داشت. نمی فهمید اون داره چی کار می کنه. نمی فهمید و فقط هوار می کشید... کاش این کار را نمی کرد. اون نمی خواست جلب توجه کنه. ولی اون زن با جیغ و دادش داشت صحنه را خراب می کرد. دیگه خیلیا ریخته بودن اون پایین. خبر نگارها عکسش را به عنوان یک دیوونه پخش می کردن. ابن هارو نمی خواست ولی چاره ای نداشت.برای رسیدن به خواسته قلبیش فقط یک راه داشت... فقط پرواز... به خاطر همین دستهاش را باز کرد و..

.

.

.

نه اون زن و نه هیچ کدوم از اون آدم هایی که اون پایین ایستاده بودن هیچ وقت دستشون بهش نرسید چون اون نه به سمت پایین بلکه به سمت بالا رفت. به آسمون...

هدفش پرواز بود نه سقوط

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط مخفی  | 
حرف هایی هست برای نگفتن...

حرف هایی که هیچ گاه سر به ابتذال گفتار فرود نمی آورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:21  توسط مخفی  | 
دلم می خواد فریاد بزنم که برای خودم متاسفم. برای خودم و برای تو. تویی که نه حرف حالیت می شه و نه داد و هوار. همه غلط کردنا و گه خوردنات همین بود؟ فقط یه ماه؟ باورم نمی شه باهام این کارو کرده باشی. آشغال من هنوزم دوست دارم برای همین می گم برای خودم متاسفم. کاش یه کم فقط یه کم قدر می دونستی کاش تفاوت هارو می دیدی. حالم از خودم به هم می خوره. حالم از توام به هم می خوره. واقعا فکر کردی من چقدر خرم؟ همه حالم بده و قاطیمات ماله منه؟ بازم یه جندده دیگه آویزونت شده نه؟ و تو هم مثل همیشه نمس خوای فقط باهاش قراره بیرون می زاری. خدایا من چقدر احمقم؟

پ.ن. به احتمال قوی این پست را بر می دارم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:13  توسط مخفی  | 
نگاهش کردم مثل سنگ بود. انگار از مرمر تراشیده شده باشه. روی تخت دراز کشیده بود.

درک نمی کردم که چه بلایی به سرم اومده. دستش را گرفتم... سرد سرد بود.. اون مرده بود... صدای جیغ و داد می آمد سرم را بالا گرفتم. مامانم بود هق هق گریه می کرد. تا حالا این جوری ندیده بودمش. خیلی شکسته شده بود. یه کمی اون طرف تر بابام نشسته بود سرش لای دستاش بود و با صدای بلند اشک می ریخت. کی ان قدر پیر شد؟ بابای من که همیشه مثل کوه بود.. چی شد که این جوری فرو ریخته بود؟ خواهرم کجاست؟ پا شدم رفتم تو حال پیداش کردم. داشت تو بغل بهترین دوستش گریه می کرد. مثل همیشه با صدای خفه.... همه بودن همه داشتن گریه می کردن. خیلی دردناک بود.

بر گشتم تو اتاق. همون جایی که جنازه رو تخت دراز کشیده بود. دست کشیدم رو صورتم. خیس بود انگار باورم نمی شد که منم دارم گریه میکنم. رفتم جلوی آیینه تا مطمئن شم. ولی...

آیینه همه را نشون میداد جز من. مامان. بابا. هر کسی که توی اون اتاق بود. با دستم آیینه را پاک کردم. اما بازم من نبودم.. فهمیدم چی شده. تازه فهمیدم چه بلایی به سرم اومده....

آیینه تصویر من را به شکل جنازه دراز کشیده روی تخت نشون می داد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:10  توسط مخفی  | 
پیش از سحر هميشه تاريك است.اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند.به سحر اعتماد كن...!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:47  توسط مخفی  | 
هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نميشود که در اين سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:33  توسط مخفی  | 
واقعا چه جوری می شه به جنگ با طوفان رفت؟ 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:26  توسط مخفی  | 
چرا لباس های آشفته همیشه خبر از هوس دارن؟!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:14  توسط مخفی  |