به ساعتش نگاه کرد. یک ساعت گذشته بود... دست هاش از سرما سر شده بود و حس نداشت. مجبور شد تاکسی بگیره و بره خونه....
حالش واقعا بد بود. سرما خورده بود. همه ی تن و بدنش درد می کرد و بیشتر از همه نگران بود و نمی تونست فکرش را منحرف کنه. هزار تا صحنه ی ناجور و دردناک جلوی چشمش رژه می رفت... نکنه مرده باشه؟ حتما تصادف کرده... شاید حالش بد شده بردنش بیمارستان....
تو همین فکرها بود که موبایلش زنگ خورد... خودش بود...
-الو. خوبی؟ زنده ای؟
-سلام. چی می گی تو؟ موبایلم silent بود. با برو بچ رفته بودیم بیرون. چی شده؟ کاری داشتی انقدر زنگ زده بودی؟
دخترک باورش نمی شد. چطور تونسته بود؟ چطور می تونست انقدر... نمی تونست واژه ی مناسبی پیدا کنه...
-فکر کنم امروز با هم قرار داشتیم. اصلا مهم نیست. حتما جایی که رفتی خیلی با ارزش بوده...
-وای....
دخترک تلفن را قطع کرد. نی خواست بشنوه. نمی خواست باور کنه... یه سوالی مثل همیشه آزارش میداد...
"اگه اون جای من بود چی کار می کرد؟..."
-دود(از هر نوعش که می خواد باشه)
-الکل
-جنس مخالف
شهر دود زده زیر پاهاش پهن شده بود. تا چشم کار می کرد خونه بود و بد بختی. اگر می پرید از این بد بختی ها خلاص می شد. از زندگی پر از دودی که براش درست کرده بودند. از هزاران نکبت و دغل بازی. به رهایی فکر می کرد. به آرامش.
از اون پایین صدای جیغی شنید.زنی با تمام نیروش فریاد می کشید. چقدر اون زن حقیر بود. چقدر فکر بسته ای داشت. نمی فهمید اون داره چی کار می کنه. نمی فهمید و فقط هوار می کشید... کاش این کار را نمی کرد. اون نمی خواست جلب توجه کنه. ولی اون زن با جیغ و دادش داشت صحنه را خراب می کرد. دیگه خیلیا ریخته بودن اون پایین. خبر نگارها عکسش را به عنوان یک دیوونه پخش می کردن. ابن هارو نمی خواست ولی چاره ای نداشت.برای رسیدن به خواسته قلبیش فقط یک راه داشت... فقط پرواز... به خاطر همین دستهاش را باز کرد و..
.
.
.
نه اون زن و نه هیچ کدوم از اون آدم هایی که اون پایین ایستاده بودن هیچ وقت دستشون بهش نرسید چون اون نه به سمت پایین بلکه به سمت بالا رفت. به آسمون...
هدفش پرواز بود نه سقوط
حرف هایی که هیچ گاه سر به ابتذال گفتار فرود نمی آورد
پ.ن. به احتمال قوی این پست را بر می دارم.....
درک نمی کردم که چه بلایی به سرم اومده. دستش را گرفتم... سرد سرد بود.. اون مرده بود... صدای جیغ و داد می آمد سرم را بالا گرفتم. مامانم بود هق هق گریه می کرد. تا حالا این جوری ندیده بودمش. خیلی شکسته شده بود. یه کمی اون طرف تر بابام نشسته بود سرش لای دستاش بود و با صدای بلند اشک می ریخت. کی ان قدر پیر شد؟ بابای من که همیشه مثل کوه بود.. چی شد که این جوری فرو ریخته بود؟ خواهرم کجاست؟ پا شدم رفتم تو حال پیداش کردم. داشت تو بغل بهترین دوستش گریه می کرد. مثل همیشه با صدای خفه.... همه بودن همه داشتن گریه می کردن. خیلی دردناک بود.
بر گشتم تو اتاق. همون جایی که جنازه رو تخت دراز کشیده بود. دست کشیدم رو صورتم. خیس بود انگار باورم نمی شد که منم دارم گریه میکنم. رفتم جلوی آیینه تا مطمئن شم. ولی...
آیینه همه را نشون میداد جز من. مامان. بابا. هر کسی که توی اون اتاق بود. با دستم آیینه را پاک کردم. اما بازم من نبودم.. فهمیدم چی شده. تازه فهمیدم چه بلایی به سرم اومده....
آیینه تصویر من را به شکل جنازه دراز کشیده روی تخت نشون می داد....